<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>عاشقانه</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com</link>
<description>عکس و شعر عاشقانه</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Mon, 29 Oct 2012 17:20:26 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>عاقبت عمل زیبایی بانوان</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/68</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2012 17:20:26 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/68</guid>
</item>
<item>
<title>اینجوری پفک بدین به عشقتون…</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/67</link>
<description></description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2012 16:55:35 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/67</guid>
</item>
<item>
<title>دانشجوی ایرانی قبل و بعد امتحانات</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/66</link>
<description>همینی که هست …</description>
<pubDate>Mon, 29 Oct 2012 16:52:10 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/66</guid>
</item>
<item>
<title>قضاوت عجولانه</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/65</link>
<description>پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان شد او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد. او پدر پسر را دید که در راهرو می رفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟ پزشک لبخندی زد و گفت:متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم</description>
<pubDate>Wed, 24 Oct 2012 07:04:13 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/65</guid>
</item>
<item>
<title>حالت چشم دانشجویان در مواقع مختلف</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/64</link>
<description>هنگام درس دادن استاد سر کلاس (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) (-.-) وقتی استاد خبر امتحان رو میده (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) (o.O) موقع امتحان (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) (←.←) (→.→) وقتی استاد موقع امتحان حواسش رو جمع میکنه واسه مچ گیری (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) (↓.↓) وقتی که نمره ها رو میزنن : (͡๏̯͡๏)</description>
<pubDate>Mon, 22 Oct 2012 15:15:52 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/64</guid>
</item>
<item>
<title>مارمولک عاشق</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/63</link>
<description>این داستانی که در زیر نقل می شود یک داستان کاملا واقعیست که در ژاپن اتفاق افتاده است: شخصی مشغول تخریب دیوار قدیمی خانه اش بود تا آنرا نوسازی کند . توضیح اینکه منازل ژاپنی بنابر شریط محیطی داری فضایی خالی بین دیوار های چوبی هستند . این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پشتش فرو رفته بود . دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد . وقتی میخ را بررسی کرد خیلی تعجب کرد ! این میخ چهار سال پیش ، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود ! اما</description>
<pubDate>Sat, 20 Oct 2012 15:12:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/63</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/61</link>
<description>اگر بیش از حد وقتتان را صرف بودن با کسی کنید که با شما مانند یک گزینه رفتار میکند شانس یافتن کسی را که با شما مانند یک اولویت برخورد کند را از دست خواهید داد</description>
<pubDate>Wed, 27 Jun 2012 18:31:55 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/61</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/60</link>
<description>وقتی وارد روزهای سخت زندگی خود میشویدو از آن رهایی می یابید به اطراف خود بنگرید آنهایی که هنوز کنارتان ماندهاند دوستان واقعیتان هستند</description>
<pubDate>Wed, 27 Jun 2012 18:20:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/60</guid>
</item>
<item>
<title>مداد رنگي</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/58</link>
<description>من به خودم مثل يك مداد رنگي نگاه ميكنم شايد رنگ مورد علاقه تو نباشم اما ميدانم روزي براي كامل كردن نقاشي ات به من نياز پيدا خواهي كرد!</description>
<pubDate>Mon, 25 Jun 2012 10:27:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/58</guid>
</item>
<item>
<title>Rainy Day</title>
<link>https://shirin1000.blogfa.com/post/56</link>
<description>کمک در زير باران يک شب، حدود ساعت ٥/١١ ، يک زن مسن سياه پوست آمريکايى در کنار يک بزرگراه و در زير باران شديدى که می‌باريد ايستاده بود. ماشينش خراب شده بود و نيازمند استفاده از وسيله نقليه ديگرى بود. او که کاملاً خيس شده بود دستش را جلوى ماشينى که از روبرو می‌آمد بلند کرد. راننده آن ماشين که يک جوان سفيدپوست بود براى کمک به او توقف کرد. البته بايد توجه داشت که اين ماجرا در دهه ١٩٦٠ و اوج تنش‌هاى ميان سفيدپوستان و سياه‌پوستان در آمريکا بود.</description>
<pubDate>Sun, 11 Mar 2012 16:58:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>shirin1000</dc:creator>
<guid>shirin1000.blogfa.com/post/56</guid>
</item>
</channel>
</rss>
